عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

شیرین کاری های قنده عسل جونه ما

                    سلام فسقلی جونم، عزیزه دلم عشقم، الان که دارم این مطلب و برات مینویسم شما 1 ساعته خوابیدی، البته تا این لحظه دو بار بیدار شدی و خوابوندمت. نمیدونی امروز چه بلاهایی سرم اوردی ، خودمم باورم نمیشههههههههه ادامه مطلب و اصــــــــــــــــــــــلا از دست ندید   بذار از اول براتون تعریف کنم، خونه پشتیمون و خراب کردن و دارن میسازن، از سر صبح تا پاسی از شب سر و صداش تو خونمونه و اصلا نمیشه از اتاق خوابامون استفاده کنیم، اخه پنجره اتاق خوابامون به سمت خونه پشتی باز میشه، وما مدتیه که کوچ کردیم و تو حال میخوابیم ( معلوم نیست تا کی این وضع اد...
21 ارديبهشت 1391

یک نفر یک جایی....

یک نفر.... یک جایی.... تمام رویاهایش لبخنده توست.... وزمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه زندگی واقعا با ارزشه.... پس هر گاه احساس تنهائی کردی.... این حقیقت رو به خاطر داشته باش.... یک نفر..... یک جایی.... در حال فکر کردن به توست....   ...
21 ارديبهشت 1391

چه میشود همه از جنس آسمان باشیم

                      این شعرو تقدیم میکنم به همسر دوست داشتنی و خوبم، خیلییییییییییییییی دوست دارم، عشقم                                                    چقدر فاصلــــــه اینجاست بین ادمـــــــها چقدر عاطفـــــه تنهاست بین آدمــــــــها   کسی به حال شقایق دلـــــش نمیسوزد و او هنوز شکوفــــــــــــــاست بین آدمها   کسی به نیت دلها دعـــــــــا نمی خواند غروب زمزمه پید...
21 ارديبهشت 1391

بدون شرح...

    سلام عمرم، نفسم امروز اومدم عکس کتاب قصه ای رو که تو پست قبل برات نوشته بودم بذارم، شما این کتاب بیچاره رو پاره کردی و قتی بهت اخم کردم و گفتم کاره بد کردی دیدم همه رو یواش یواش جمع کردی و گذاشتی تو جلدش و بعدم رفتی اینم عکسا ...................................................................................................................... .....................................................................................................................   هر چقدرم خرابکاری کنی بازم عاااااااااااااااااااااااااااااشقتم ...
21 ارديبهشت 1391

یه گردشه دو نفره ...

سلام به دوست جونای خوبم، دوشنبه هوای تهران خیلی خوب شده بود و منم عصری ایلیا رو گذاشتم تو کالسکه بریم یه دوری بزنیم و خرید کنیم و سره راهمونم رفتیم پارک نزدیکه خونمون، ایلیا خیلی ذوق کرد و همش آواز میخوند وقتی بچه هارو تو پارک دید همش میخواست از تو کالسکه بیاد بیرون  اینم عکسای یه گردش مادر و پسری   ببینید خاله ها من همیشه شیطون نیستما     بقیه عکسا تو ادامه مطلب     اینجا حاضر شدم با ماما برم بیرون ..................................................................................................................... این دو تا عکس پایین تو حیاط خونمونه، ایندا کی ایندد سبز س...
21 ارديبهشت 1391

شیطونیه ایلیا بلا ♥♥♥

                          سلام عشق کوچولوی من پسره نانازم میخوام از شیطونیه جدیدت برات تعریف کنم، دیشب که داشتم شام درست میکردم یه لحظه به خودم اومدم دیدم نیستی، اخه همیشه هر جا برم دنبالم میای و وقتی تو اشپزخونه هستم پاهامو میگیری بلند میشی و همش میگی ماما ماما ماما که بغلت کنم و منم یه دستی آشپزی میکنم، خلاصه گرمه کارم بودم که یهو ترسیدم، آخه صدات در نمی اومد تو حال و نگاه کردم دیدم نیستی، تو اتاقتم نبودی، در اتاقه خودمون و باز کردم دیدم بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه اقا پسره قنده عسل نشسته و یه بسته پوشکش و باز کر...
21 ارديبهشت 1391

ایلیا و تختش ♥♥♥

شیطونک جونم الان که این مطالب و برات مینویسم 2 ساعته خوابوندمت البته یه بار بیدار شدی و یکم می می خوردی دوباره خوابیدی منم از فرصت استفاده میکنم و هی پست جدید میذارم دیروز که داشتیم با هم بازی میکردیم، تصمیم گرفتم یکم بذارمت تو تختت ببینم چیکار میکنی، کوچولو که بودی روزا وقتی میخوابیدی من میذاشتمت توش و خودم کارام و میکردم ولی الان به خاطره همون سر و صداهای ساختمون سازی که گفتم از پشت خونمون میاد زیاد ازش استفاده نمیکنی، چون خوابت خیلی سبکه. خلاصه گذاشتمت و تابت دادم و هی برات شعره تاب تاب عباسی خوندم که خیلی خوشت اومد و با من میخوندی و بلند میگفتی تاتا تاتا تاتا (فعلا در همین حد بلدی). منم ازت چند تا عکس گرفتم که برات میذار...
21 ارديبهشت 1391

جوجه جوجه طلائی....

سلام نفسم امروز میخوام یه شعر برات بنویسم که ماله زمانه بچه گیامون بود همیشه مادر بزرگم که ما بهش میگیم اومّا این شعر رو برامون میخوند، منم تو وب شما میذارم که یادگاری برات بمونه                                                                               &nbs...
21 ارديبهشت 1391

امامزاده صالح...

سلام نفسم جمعه شب بابا میثم مارو برد امامزاده صالح من خیلی وقت بود که نرفته بودم تعمیرات داخلش تموم شده بود و اینه کاری هاش واقعآ زیبا بود شما هم کلی ذوق کردی و هی توصحن چهار دست و پا میدوئیدی، منم دنبالت، یه اقایی داشت جارو برقی میکشید تو هم هی دنباله جارو برقیش راه افتاده بودی و خلاصه همه نگات میکردن و نازت میکردن، واز همه مهمتر نمیذاشتی ازت عکس بندازم یعنی یه جا بند نمیشدی، تا یادم نرفته بگم این دومین بارت بود که بردیمت امامزاده صالح اولین بار هنوز یک ماهت نشده بود گوگولیه من اینم یه عکس که به زور ارت انداختم ........................................................................................................................
21 ارديبهشت 1391

بازم شیطونیه گل پسر♥♥♥

                   سلام نفس کوچولووووووووووووو زندگییییییییییییییییییییی، خیلی دوست دارم حتی شیطونیاتو، دیشب بازم بی خوابی زده بود به سرت، تا ساعت 3.30 بیدار بودی و منم به خاطره اینکه بابا میثم بخوابه اوردمت تو اتاق خودت تا بازی کنی بلکه خسته شی خوابت ببره ولی زهی خیال باطل به چشمای کوچولوت خواب نمیومد که نمیومد، جدیدا یاد گرفتی کشوهای لباساتو خالی میکنی دیشبم از فرصت استفاده کردی و همه رو ریختی بیرون اینم مدارک موجود ........................................................................................................................
21 ارديبهشت 1391